مهدیس جونمهدیس جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

مهدیس دختری از جنس ماه

همه دوستای من....

نازدونه ی مامان الهام ,دوستای خیلی زیادی داره..... با قصه بعضیاشون مثل روژان و شمیم و هانیه و دوقلوهای نازی به اسم الهه و ترانه و حدیث و محدثه روزش رو سر میکنه.با دوستای خوبش  مثل رها و حلما و مبینا و نهال و رکسانا پارک میره .با طناز خانم بازی بدو بدو میکنه .با دیانا تو اتاقاشون بازی و خرابکاری میکنن.با پسرخاله و دختر خالش بازی و شیطونی میکنن.با پسر عمو بازی و دعوا و بعدشم آشتی میکنن.با دوستای گلش مثل مهشید و آلا و المیرا با لبخند خوشکل دوستی مهربونی میکنن و آقا نیما و نگار جون و آدرینا خانم آتیش میسوزونن.خیلی خیلی دوستاش رو دوست داره و همش دلش میخواد خاطراتی رو که باهاشون گذرونده رو واسش تعریف کنم. مهدیس گلی و پسرخاله امیررض...
10 خرداد 1393

بابای وحیدم تولدت مبارک.....

پدرم من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، اکنون که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . شانه‏ هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را . دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود . لبخند پدرانه‏ات ، تارهای اندوه را از هم می‏دراند . تویی که صبوری‏ات، دل‏های ناامید را سپیده‏دم امیدواری است. مرامنامه دریا را روح وسیعت به تحریر می‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏های خانه را باران می‏پاشند . آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است . پدرم تو که هستی امیدم نامید نمیشود . آجر به آجر، سا...
9 خرداد 1393

پایان بیست و یک ماه وابستگی........

سلام ارامش دلم مهدیس نازنینم.خیلی وقت بود که این مطلب رو توی دفتر خاطراتت نوشته بودم ولی فرصتی نبود که بتونم تو وبلاگت بذارم.این خاطره با بقیه خاطراتمون فرق میکنه. چون وجودت رو باهاش گره زدی و همیشه و در همه جا در طلبش بودی تا به آرامش برسی و نیازت رو برطرف کنی.و فقط تو وابسته نبودی منم با درآغوش گرفتنت و با شیره ی جان پروروندنت ارامشی به بزرگی تمام لحظات خوب زندگیم میگرفتم .ولی هردومون به پایان این حس قشنگ رسیدیم.دختر بی همتای من 21ماه تمام رو با شیره جونم سیرابت کردم وقسم میخورم که تا 8 ماهگی انگشت شمار بود لحظاتی که بدون وضو طعم شیر روبه کامت چشاندم.بدون نام خدا و زمزمه ی کلا م الله سیراب نمیشدی و آیه الکرسی تنها لالاییت بود بگونه ای ک...
25 ارديبهشت 1393

تولد مامان الهامم مبارک.

امروز تولدمه صدای یک پرواز اغاز یک معراج شروع یک زندگی تولدم مبارک................... امروز روز من است. تنم بزرگ میشود پر از جوانه میشود دستانم خط خطی میشود سیاهی سرم از سفیدی برف زندگی پر میشود و با وجود تو, دخترم ,تولدم مبارک است و با وجود تو دخترم دلم پر از چکاوک است. ...
15 ارديبهشت 1393

مروری بر خاطرات عید 93

بهارم, دخترم ,از خواب برخیز شکرخندی بزن,شوری برانگیز گل اقبال من ,ای غنچه ناز بهار امد تو هم با او بیامیز بهارم, دخترم, صحرا هیاهوست چمن زیرپروبال پرستوست کبود اسمان همرنگ دریاست کبود چشم تو زیباتر از اوست بهارم, دخترم ,نوروز امد تبسم بر رخ مردم کند گل تماشا کن تبسم های اورا تبسم کن که خودرا گم کند گل بهارم, دخترم ,دست طبیعت اگر از ابرها گوهر ببارد وگر از هر گلش جوشد بهاری بهاری از تو زیباتر نیارد بهارم, دخترم ,چون خنده صبح امیدی میدمد در خنده ی تو به چشم خویشتن میبینم از دور بهار دلکش اینده تو سلام ماهک من.سال نوت مبارک .به قول خودی عییید شما مب...
7 ارديبهشت 1393

چندخطی از جنس مادرانه

سلام ماهک نازنینم........ روشنایی وجودت به همه لحظه های عمرم از قرص ماه چهارده تابان تره.کنار تو که هستم دنیارو با همه خوشی و زرق و برقش دارم.گرمی وجودت تو دلم از خورشید خدا هم گرمابخش تره.برق چشمای قشنگت از نور همه ستاره ها قشنگتره.نگاه کردن به صورت ماهت ارامشی رو به ذره ذره وجودم میده که هیچ جا این ارامش رو نمیشه پیدا کرد.تو یه قاصدکی بودی تو دست فرشته ها که خدا تو رو با نفس خودش به من هدیه کرد.تو چلچراغی هستی که شب های زندگیم رو روشن و گرم کردی.دستای کوچیکت رو که روی صورتم میذارم تک تک غصه هام رو از دلم برمیداره و تک تک گره بغض هام رو تو دلم باز میکنه.با چهره خندانت اسمون سیاه شب رو ستاره بارون میکنی و چشم و دل من رو روشن!طلوع هرصبحم با...
3 ارديبهشت 1393